تبليغاتX
السلام عليك أيها المقدّم المأمول
بسم الله الرحمن الرحيم

همانطور كه وعده كرده بودم، بعد از بيان آن مقدمه، قصد دارم در مورد زيبا‌ترين خلق هستي بنويسم، چيزي كه سخت‌ها را آسان، و صد البته آسان‌ها را سخت مي‌كند، درمان درد‌ها، آرامش بخش انسان در تمام حالات، با وجود او خستگي نيست، زندگي بدون آن لغو، و نچشيده‌ي آن بي‌بهره‌ي از زندگي است، چيزي كه فكر كردن، نوشتن و خواندن در مورد آن لذت بخش است، قصد دارم از زيباترين كلمات، از محبت، از عشق بنويسم.
بسيار پيشامده كه ما چيزي را دوست داشته باشيم، به كسي علاقه‌منده شده باشيم، گفته‌ايم فلان چيز را دوست دارم، و از فلان چيز متنفر، ولي آيا با خود فكر كرديم كه دوست داشتن چيست؟ من بايد چه چيزي را دوست داشته باشم؟

جور ديگر بنويسم، ديده‌ايد يا شنيده‌ايد كه شخصي عاشق كس ديگر مي‌شود و ديگر سر از پا نمي‌شناسد، هر كار براي معشوق خود مي‌كند، مي‌كشد و حتي از عزيز‌ترين چيز خود مي‌گذرد و حاضر است به بدترين صورت كشته ‌شود، شنيده‌ايم و گفته‌ايم «عاشق شده بود». به اطراف خود خوب نگاه كنيد، جستجو كنيد، فكر كنيد، ببينيد نيرويي قوي تر از اين در عالم  مي‌شناسيد، قدرتي كه كشته شدن به بدترين صورت را يا سخت‌ترين مشكلات را به آسان‌ترين كار و زيباترين مسئله يعني عشق بازي تبديل كند، خوب بر اين مطلب تأمل كنيد.

بعد از فكر كردن به اين مطلب با سؤالي بزرگ در خود مواجه مي‌شويد كه اين عشق چيست؟ اين چه نيرويي است كه در انسان وجود دارد؟ قدرتي كه در پيش روي آن سخت‌ترين مسائل آسان مي‌آيد، و عجيب‌تر آن كه آسان‌ترين كارها در چشمان غير عاشق، سخت‌ترين كار است براي عاشق. حالتي كه هر كس به آن رسيد، «خود» را فراموش كرد، و فقط معشوق را ديد، اصلاً براي او خودي باقي نمانده است، «خود» او در معشوق حل شده است. اين چه نيروئي است؟ چرا خداي من اين قدرت را در وجود من گذاشته؟ خدايي كه يقين كرده‌ام كار بيهوده نمي‌كند، يقين كردم، يقين كردم كه خداي من در جسم من زائدي خلق نكرد، هر چند كه من ندانم براي چه خلق كرده، پس اين خدا در روح من هم زائدي خلق نكرده، اصلاً ممكن نيست خداي من كار زائدي انجام دهد.

چاره‌اي نيست براي پاسخ دوباره بايد به وجود خود برگردم، بايد به خودم نگاه كنم، مني كه نه محبت را ديده و نه مي‌فهمم چيست، من هم بايد اين قدرت را در خود داشته باشم، من هم بايد به اين لذت برسم، خداي من با قرار دادن آن در وجودم از من خواسته كه عاشق شوم.

به دنبال كسي يا چيزي مي‌گردم كه من بايد عاشقش باشم، يا ممكن است عاشقش شوم، خوب دقيق مي‌شوم، فكر مي‌كنم، هر چه نگاه مي‌كنم، كسي را كه ارزش دادن جانم را داشته باشد نمي‌بينم، مگر وليّ و صاحبم، بقية الله في الارض، احساس مي‌كنم كه محبوبم را يافتم، خوشحال مي‌شوم، خدا را شكر مي‌كنم، كه من محل عشقم را يافتم.

ولي اين خوشحالي زياد دوام نمي‌آورد، با سؤالي روبرو شدم كه جوابي برايش نداشتم، پس ساير ائمه عليهم السلام چه؟ خداي من چه؟ كساني كه خلوت‌ها با آنها كرده‌ام، راز دلها گفتم، پس آنها چه، به دنبال پاسخي مي‌گردم، اولين پاسخي كه به ذهنم مي‌رسد احساس مي‌كنم بهترين پاسخ است، با خود مي‌گويم، ائمه عليهم السلام كلّهم نور واحد هستند،‌ و همه اولياء و خليفه‌ي خدا بر روي زمين‌اند، مسرور از كشف پاسخم، دوباره به خودم رجوع مي‌كنم، تا ببينم، وجودم از پاسخ من رازي است، هر چه تلاش مي‌كنم، مي‌بينم نمي‌توانم در يك لحظه به تمام آنها عشق بورزم، سعي مي‌كنم، جمله كلهم نور واحد را تكرار مي‌كنم، نمي‌شود،‌ متحير مي‌شوم، اين عشق چيست؟ پس چرا نمي‌شود؟ از خصوصياتش اين است كه محبوب بايد يكي باشد، به هر جا نگاه مي‌كنم، مي‌بينم دو محبوب در يك دل جا نمي‌شود، هر چند كلهم نور واحد هستند، ناراحت هستم، چرا من نمي‌توانم به همه‌ي ائمه به يك اندازه عشق بورزم چرا؟ به فكر فرو مي‌روم، به عشق فكر مي‌كنم، ياد صدف افتادم، كه در دل خود بيش از يك مرواريد ندارد، با خود مي‌گوييم من بايد به «يك چيز» در اين عالم بزرگ عشق بورزم، خيلي سخت است، عالم پر است از زيبايي، خوبي، انسان‌هاي خوب، بهترين در عالم كيست؟

ناگهان برقي در سرم زد، نوري به قلبم افتاد، گفتم محبوب من يكي است و دو ندارد، محبوب من بهترين است، زيباترين، قوي‌ترين، بزرگترين ... ، محبوب من خداي من است، خدائي كه بسيار با او مناجات كرده‌ام درد دل‌ها گفته‌ام، خداي من است، محبوب من هم‌اوئي است كه من را خلق كرد، اوئي كه در دل من عشق كاشت، بزرگم كردم، عقلم داد، مربي من بود.

خوشحال مي‌شوم كه پاسخم را يافتم،‌ حال بايد به وجودم بر گردم، ببينم وجودم عشق به خدايم را مي‌پذيرد، مي‌بينم عشق به او عشق به همه‌ي زيبايي‌هاست، عشق من بهترين موجود در عالم است، كسي است كه مانند او نيست، اوست كه لايق عشق من است، و فقط او بايد در دل من باشد، به سرعت به سراغ مشكل گذشته مي‌روم، عرض ارادتي به مولايم، صاحب الزمان مي‌كنم، خوشحال‌تر مي‌شوم، هيچ مشكلي نيست، مولايم، صاحب الزمان خليفه‌ي عشق من در زمين است، بهترين خلق و اثر معشوق من است، به سادگي هر چه تمام‌تر به او عشق مي‌ورزم، به تمام ائمه عليهم السلام همينطور، احساس مي‌كنم كه دوباره متولد شده‌ام.

عزيزم، اي كسي كه اين سطرها را مي‌خواني، خوب فكر كن، ببين بهترين براي تو كيست؟ چه كسي ارزش دارد در صندوق قلبت قرار گيرد، كسي كه بهتر از او در عالم نباشد، پيدايش كن، و در قلبت از او نگهداري كن، كه لحظه‌ها ارزشمندند، لحظه‌اي زندگي بدون عشق عبث است، بشتاب، سينه‌ات را براي معشوق‌ات بگشا، از او درخواست كن، التجاء كن تا حجاب برگيرد، تا تجلي كند، و ذره‌اي از زيبايي خود را به تو نشان دهد، تا آتش عشقت شعله‌ور شود و «خود» تو را در آن عشق بسوزاند، بشتاب، عجله‌كن، فدايت شوم، همه بايد عاشق شوند، چرا كه عشق را خداي من در دل همه قرار داده، ننشين و به عشق ديگران گوش كن، به داستان‌هاي عاشقانه، برخيز با محبوب خود صحبت كن، چرا كه خداي من تو را لايق «عشق» آفريد.

سينه‌ام تنگ شده، و راه نفسم تنگ‌تر، در دل شب، متحير شده‌ام، گمگشده‌اي را پيدا كرده‌ام  خوب كه فكر مي‌كنم،‌ تازه مي‌فهمم كه عشق چه بوده، و چرا هر چه تلاش مي‌كردم در قلبم بيش از يكي جا نمي‌شد، خداي من، من را آفريده، عشق را در قلب من گذاشته، و چون خداي من يكي است، نمي‌توانم بيش از يكي را در دلم قرار دهم.

هر چه برهان «نظم»‌ها خوانده بودم، «امكان و وجوب»ها ديده بودم، دلم آرام نگرفته بود، ولي الان خدايم را پيدا كرده‌ام، با عشق، برهان «عشق»،‌ چرا كه قلب من جاي يك نفر است، و در كل عالم همه چيز زوج است، و يكي در عالم نداريم، و او يكي است.

احساس عجيبي دارم، به فكر كردن ادامه مي‌دهم، خوب كه به خود نگاه مي‌كنم، مي‌بينم به هر چه نگاه مي‌كنم، اثري است از او، اثري زيبا، محبوب من چه ظرافتي دارد، چه لطافتي دارد، به هر چه نگاه مي‌كنم به آن عشق مي‌ورزم، چرا كه اثري است زيبا از معشوق من.

تازه مي‌فهمم، چرا عبادت براي بعضي بندگان شيرين‌تر است از هر شيريني، و حاضرند هزارها جان بدهند، ولي لذت عبادت را از آنها نگيرند، تازه مي‌فهمم چرا براي آنها كوچكترين گناه، نه، كمتر از گناه، سخت‌تر است از هزاران بلاء، تازه مي‌فهمم اصلاً عبادت خدا به چه معناست، مي‌فهمم كه ما به اين عالم آمده‌ايم تا عاشق شويم، بالاترين قدرتي كه خدا در وجود هر انساني قرار داده.

نگاهم به همه عالم تغيير كرده، عاشقانه ترين سوره،برايم ‌سوره‌ي توحيد شده، چرا كه دوست دارم، بگويم خداي من بي‌نظير است، يكي است، مانند تمام عاشق پيشگان، تازه مي‌فهمم چرا اميرالمؤمنين عليه السلام دائماً در نماز سوره‌ي توحيد مي‌خواندند، چه قدر برايم جوشن كبير خواندن لذت‌بخش شده است، هزار بار، هزار بار، معشوقم را صدا مي‌زنم، مخصوصاً وقتي مي‌گويم «يا حبيب من لا حبيب له» احساس مي‌كنم روحم در حال جدا شدن از بدنم است، دوست دارم تا ابد فرياد بزنم «يا حبيبي» مبهوتم كه خداي من اجازه داده من به او عشق بورزم، احساس كردم جانم از بدنم به در رفت وقتي ياد اين جمله كه بارها شنيده بودم افتادم «اگر بندگان من مي‌دانستند من به چه ميزان به آنها عشق مي‌ورزم به سجده مي‌افتادند و بند بند بدنشان از هم جدا مي‌شد» تازه فهميد اوج عشق كجاست، بند بند بدن، شايد هم اول عشق باشد، اي كاش بند بند بدنم از هم جدا مي‌شد.

نامه‌ي عاشقانه، ابوحمزه، ديوانه كننده است، عاشقانه‌ترين نامه‌ي عالم هستي است به معشوق، ديوانه،  ديوانه كننده است، خط به خط آن كافي است روح عاشق را از جسمش جدا كند، نه هر كلمه، هر حرف آن، نوشتنم از دستم خارج شده، مي‌نويسم... ، «الحمدلله الذي ادعوه و يجيبني و ان كنت بطيئاًحين يدعوني» چه عبارت هاي عجيبي دلم مي‌خواهد تمام ابو حمزه را اينجا بنويسم «الحمدلله الذي تحبب اليّ و هو غنيّ عنّي» خداي من « ولو اطلع اليوم علي ذنبي غيرك ما فعلته و لو خفت تعجیل العقوبه لاجتنبته لا لانک أهون الناظرین و أخف المطلعين بل لانك يا رب خير الساترين و أحكم الحاكمين و أكرم الأكرمين ستار العيوب غفّار الذنوب علام الغيوب تستر الذنب بكرمك و تؤخر العقوبة بحلمك فلك الحمد علي حلمك بعد علمك و علي عفوك بعد قدرتك» جملاتي كه كافي است هر كسي را از زمره‌ي عقلاء خارج كند.

اين داستان سري دراز دارد، و كلمات تاب اين معاني را ندارند، و اين صفحات وظيفه‌اي بيشتر از اين ندارند.
خدايا بحق آن كساني كه آنها را در عشقت سوزاندي و پروازشان دادي، خدايا به حق عشق آنها، به خاطر ذره‌اي ازسوختن آنها، خداي من، مربي من، خالق من، رب من، به حق آنها، ذره‌اي از عشق را به ما بچشان.
+ نوشته شده توسط منتظر در جمعه دهم آبان 1387 و ساعت 2:13 |
أعوذ بالله من همزات الشياطين
بسم الله الرحمن الرحيم

در اين قسمت قصد دارم «انسان» را واكاوي كنم، به عبارت ديگر قصد دارم كمي در مورد خودم فكر كنم، كه من كيستم؟ در زير تفكرات خود را به زبان ساده مي‌نويسم :
انسان موجودي بسيار پيچيده است، و اين پيچيدگي انسان از دو جهت كاملا مجزاست :
حالت اول ناشي از پيچيدگي در جسم انسان است.
هنگامي كه به كليات جسم نگاه مي‌كنيم، هماهنگي كاملي در بين اعضاء مي‌بينيم،‌ كافي است كمي دقت كنيم و چند روزي عكس العمل هاي جسم خودمان را به دور از روزمرگي بررسي كنيم، عكس العمل هايي كه خودمان هم نمي‌فهميم علتش چيست ولي قبول داريم كه كاري كه جسم ما مي‌كند صحيح است، به عنوان مثال وقتي عضوي از بدن سرد مي‌شود، جريان خون در آن شدت مي‌گيرد، تا آن عضو را گرم كند، به همين خاطر آن عضو سرخ مي‌شود، ولي وقتي سرما خيلي شديد شد خون از آن عضو فرار مي‌كند، لذا باعث از بين رفتن آن عضو مي‌شود، بسيار زيباست! البته اين نكته را هم اضافه كنم كه من در اين زمينه تخصصي ندارم، لذا ممكن است مثال من اشتباه باشد، ولي به يك نكته يقين دارم و آن اين است كه كار بدنم صحيح است!
در اين جا واقعا جاي سوال است كه چرا من اين قدر به بدنم اعتماد دارم، مگر اين بدن از كجا آمده؟
سوال جالبتر اين است كه «بدن من» يعني چه!؟ مگر «بدن» غير از «من» است؟ آيا اصلا ممكن است «بدن» را جداي از «من» تصور كنيم!؟ به عنوان مثال اين امكان وجود دارد كه من بايستم و به جسمم كه مثلا دراز كش است نگاه كنم؟ اين اتفاق براي ما در خواب زياد افتاد است، ضمنا در هر لحظه هم قابل تصور است، و اصلا چيز عجيبي نيست!
بعد از دقت در كليات جسم، هنگامي كه دقيق مي‌شويم و به ريزترين جزء نگاه مي‌كنيم در دقيق ترين ميكروسكوپ ها، ظرافت و نظم را مشاهده مي‌كنيم، واقعا اگر انسان به اين دقت و هماهنگي نگاه كند چه مي‌فهمد؟ واقعا حيران كننده است، فكر كردن در اين زمينه به نظر بنده بسيار مفيد است، نميخواهم برهان نظم، يا ... را بيان كنم، حقيقتا بنده وقتي دقيق در اين نظم وهماهنگي بين ريزترين اجزاء با هم مي‌شوم حقيقتا متحير مي‌شوم، نميدانم كساني كه ملحد هستند،‌ چطور از اين علامت سوال بزرگ عبور مي‌كنند، اگر انسان ذره‌اي وجدان داشته باشد يا ذره‌اي تأمل كند، برق از سرش خواهد پريد.
قبل از بيان حالت دوم به عنوان مقدمه مثالي براي روشن شدن مطلب بيان كنم، فرضاً بنده مريض شده‌ام و ويروس يا باكتري داخل بدن بنده شده است، با اين اتفاق در بدن بنده آشوبي مي‌شود، تمام بدن براي نابودي آن بسيج مي‌شوند، خوب «من» چه كنم؟ احساس خستگي مي‌كنم لذا استراحت مي‌كنم! اگر «من» فقط جسم بودم پس بايد اين «من» مي‌بودم كه به تكاپو مي‌افتادم، در حالي كه «من» فقط از اين قضيه احساس خستگي يا درد مي‌كنم، مي‌بينيد به اين راحتي روح و جسم قابل تفكيك است، حالا چرا «من» احساس خستگي مي‌كنم؟ علت رابطه‌ي بين  روح و جسم است كه در ادامه بيان مي‌كنم.

حالت دوم پيچيدگي ناشي از روح انسان است.
پيچيدگي روح به مراتب بيشتر از جسم انسان است،‌ كه حتي اگر مبالغه نكرده باشم، شايد در برابر پيچيدگي روح هيچ باشد، مخصوصاً كه «ما أوتيتم مِن العِلمِ إلّا قَليلا».
گفتن اين حرف ساده و شايد دركش براي امثال بنده محال باشد، كافي است انسان پيچيدگي جسم را در نظر بگيرد، بعد در نظر بگيرد كه جسم با اين عظمت تنها ابزار و مركب روح است، و انساني كه مورد بحث است، همين روح است.
ما در روز بسيار مورد خطاب قرار مي‌گيريم، بسيار به خود نهيب مي‌زنيم، خود را از چيزي منع مي‌كنيم،‌ و ...، در اين موارد آيا بحث از جسم است؟ مسلم است كه جسم با آن پيچيدگي فوق العاده، تنها ابزار است براي روح،  همين!
وقتي انسان به نكته‌ي فوق دقت مي‌كند، يك حالت حيرت به انسان دست مي‌دهد.
حال اين روح با عظمت كه ابزارش چيزي به عظمت جسم انسان است، پيچيدگي بسيار دارد، كه بنده نه مي‌دانم، و نه مي‌توانم، از آن بحث كنم، فقط دقت بايد كرد، دقت، دقت.
دقت كردن در روح به نظر بنده بسيار لذت بخش است!
اگر وقت بگذاريد و حالات روح را واكاوي كنيد، به عقيده بنده بسيار لذت خواهيد برد، چرا كه خروج از عالم ماده است، شما در عالم روح داخل شده‌ايد وحالات آن را بررسي مي‌كنيد!
به عنوان مثال يكي از بارز ترين خصوصيات روح شما اين است كه چيزي در روحتان هست كه به وسيله‌ي آن تخيل مي‌كنيد، جالب اينجاست كه حالت ديگرتان كه عقل شما باشد با آن تخيل يا وهمتان مخالفت مي‌كند، يا چيزي در شما ايجاد هيجان مي‌كند،(جواني به روح است نه جسم) يا چيزي، يا كسي در وجودتان شما را دعوت به كار نيك مي‌كند و يا اگر كار ناپسندي انجام دهيد مواخذه مي‌كند! همينطور برعكس كسي دعوت به كار شر مي‌كند. براي اين كه روشن شود مثالي عرض كنم، مثلا بعضي از شب مي‌ترسند، علت چيست؟ قوه‌ي وهم انسان باعث مي‌شود كه انسان بترسد، در همان حال عقل انسان نهيب مي‌زند كه از چه مي‌ترسي؟ وانسان خود را به باد تمسخر مي‌گيرد، عجيب نيست؟ قوه‌اي انسان را مي‌ترساند و قوه‌اي به انسان شجاعت مي‌دهد، جالب اين جاست كه اين قوه‌ها هم قوي و ضعيف دارند، مثلا در بعضي، قوه‌ي وهم بر قوه‌ي عقل غلبه دارد، كه خوب نتيجه معلوم است و در بعضي قوه‌ي عقل بر قوه‌ي وهم غالب است لذا شب و روز و ... براي او فرقي ندارد.
در كتب مختلف واكاوي روح انجام شده، ولي لذت واكاوي خود انسان بسيار بيشتر است.
به نظر روح مجمع الاضداد است، جالبتر اينكه با تمام اين حالات، روح بسيط است نه مركب!، يعني يك چيز است و اجزاء ندارد.
اين دقت و خود آگاهي بسيار مفيد است چرا كه اگر بتوانيم مدركات وهم را از عقل جدا كنيم، يا بتوانيم الهام به شر را از الهام به خير جدا كنيم، يا به عبارتي به خودشناسي رسيده باشيم، در انجام عمل سر در گم نخواهيم ماند.
البته خودشناسي منحصر در اين مطالب نيست بسيار گسترده‌تر است، و شايد اين مطالب در واقع مقدمه‌اي براي خودشناسي باشند و نه خودشناسي.
خودشناسي واقعي از وقتي آغاز مي‌شود كه احساس نياز  و فقر در انسان به اوج خود برسد، و با تمام وجود احساس كند كه اين انسان، در هر آن و هر لحظه نيازمند است، و اين نيازمندي از انسان جدا نمي‌شود، چون انسان است، به عبارتي همزادي خود را با احتياج و فقر به طور كامل درك كند.
اميدوارم كه در مجالي به طور كامل بر روي اين مطلب فكر كنم، و در اينجا بنويسم، كه جاي بحث فراوان دارد.
اين بحث به عنوان مقدمه‌اي براي موضوع بعد مطرح شد، ونياز بود قبل از طرح آن بر روي اين بحث تأمل كنم.
در ادامه قصد دارم  در وقت مناسبي بحث « عشق » و « حب » را كه يكي از حالات نفساني است بررسي كنم.
+ نوشته شده توسط منتظر در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 1:20 |
أعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين
و اللعن الدائم علي أعدائهم أجمعين
 
+ نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 23:29 |