تبليغاتX
السلام عليك أيها المقدّم المأمول - من كيستم؟
أعوذ بالله من همزات الشياطين
بسم الله الرحمن الرحيم

در اين قسمت قصد دارم «انسان» را واكاوي كنم، به عبارت ديگر قصد دارم كمي در مورد خودم فكر كنم، كه من كيستم؟ در زير تفكرات خود را به زبان ساده مي‌نويسم :
انسان موجودي بسيار پيچيده است، و اين پيچيدگي انسان از دو جهت كاملا مجزاست :
حالت اول ناشي از پيچيدگي در جسم انسان است.
هنگامي كه به كليات جسم نگاه مي‌كنيم، هماهنگي كاملي در بين اعضاء مي‌بينيم،‌ كافي است كمي دقت كنيم و چند روزي عكس العمل هاي جسم خودمان را به دور از روزمرگي بررسي كنيم، عكس العمل هايي كه خودمان هم نمي‌فهميم علتش چيست ولي قبول داريم كه كاري كه جسم ما مي‌كند صحيح است، به عنوان مثال وقتي عضوي از بدن سرد مي‌شود، جريان خون در آن شدت مي‌گيرد، تا آن عضو را گرم كند، به همين خاطر آن عضو سرخ مي‌شود، ولي وقتي سرما خيلي شديد شد خون از آن عضو فرار مي‌كند، لذا باعث از بين رفتن آن عضو مي‌شود، بسيار زيباست! البته اين نكته را هم اضافه كنم كه من در اين زمينه تخصصي ندارم، لذا ممكن است مثال من اشتباه باشد، ولي به يك نكته يقين دارم و آن اين است كه كار بدنم صحيح است!
در اين جا واقعا جاي سوال است كه چرا من اين قدر به بدنم اعتماد دارم، مگر اين بدن از كجا آمده؟
سوال جالبتر اين است كه «بدن من» يعني چه!؟ مگر «بدن» غير از «من» است؟ آيا اصلا ممكن است «بدن» را جداي از «من» تصور كنيم!؟ به عنوان مثال اين امكان وجود دارد كه من بايستم و به جسمم كه مثلا دراز كش است نگاه كنم؟ اين اتفاق براي ما در خواب زياد افتاد است، ضمنا در هر لحظه هم قابل تصور است، و اصلا چيز عجيبي نيست!
بعد از دقت در كليات جسم، هنگامي كه دقيق مي‌شويم و به ريزترين جزء نگاه مي‌كنيم در دقيق ترين ميكروسكوپ ها، ظرافت و نظم را مشاهده مي‌كنيم، واقعا اگر انسان به اين دقت و هماهنگي نگاه كند چه مي‌فهمد؟ واقعا حيران كننده است، فكر كردن در اين زمينه به نظر بنده بسيار مفيد است، نميخواهم برهان نظم، يا ... را بيان كنم، حقيقتا بنده وقتي دقيق در اين نظم وهماهنگي بين ريزترين اجزاء با هم مي‌شوم حقيقتا متحير مي‌شوم، نميدانم كساني كه ملحد هستند،‌ چطور از اين علامت سوال بزرگ عبور مي‌كنند، اگر انسان ذره‌اي وجدان داشته باشد يا ذره‌اي تأمل كند، برق از سرش خواهد پريد.
قبل از بيان حالت دوم به عنوان مقدمه مثالي براي روشن شدن مطلب بيان كنم، فرضاً بنده مريض شده‌ام و ويروس يا باكتري داخل بدن بنده شده است، با اين اتفاق در بدن بنده آشوبي مي‌شود، تمام بدن براي نابودي آن بسيج مي‌شوند، خوب «من» چه كنم؟ احساس خستگي مي‌كنم لذا استراحت مي‌كنم! اگر «من» فقط جسم بودم پس بايد اين «من» مي‌بودم كه به تكاپو مي‌افتادم، در حالي كه «من» فقط از اين قضيه احساس خستگي يا درد مي‌كنم، مي‌بينيد به اين راحتي روح و جسم قابل تفكيك است، حالا چرا «من» احساس خستگي مي‌كنم؟ علت رابطه‌ي بين  روح و جسم است كه در ادامه بيان مي‌كنم.

حالت دوم پيچيدگي ناشي از روح انسان است.
پيچيدگي روح به مراتب بيشتر از جسم انسان است،‌ كه حتي اگر مبالغه نكرده باشم، شايد در برابر پيچيدگي روح هيچ باشد، مخصوصاً كه «ما أوتيتم مِن العِلمِ إلّا قَليلا».
گفتن اين حرف ساده و شايد دركش براي امثال بنده محال باشد، كافي است انسان پيچيدگي جسم را در نظر بگيرد، بعد در نظر بگيرد كه جسم با اين عظمت تنها ابزار و مركب روح است، و انساني كه مورد بحث است، همين روح است.
ما در روز بسيار مورد خطاب قرار مي‌گيريم، بسيار به خود نهيب مي‌زنيم، خود را از چيزي منع مي‌كنيم،‌ و ...، در اين موارد آيا بحث از جسم است؟ مسلم است كه جسم با آن پيچيدگي فوق العاده، تنها ابزار است براي روح،  همين!
وقتي انسان به نكته‌ي فوق دقت مي‌كند، يك حالت حيرت به انسان دست مي‌دهد.
حال اين روح با عظمت كه ابزارش چيزي به عظمت جسم انسان است، پيچيدگي بسيار دارد، كه بنده نه مي‌دانم، و نه مي‌توانم، از آن بحث كنم، فقط دقت بايد كرد، دقت، دقت.
دقت كردن در روح به نظر بنده بسيار لذت بخش است!
اگر وقت بگذاريد و حالات روح را واكاوي كنيد، به عقيده بنده بسيار لذت خواهيد برد، چرا كه خروج از عالم ماده است، شما در عالم روح داخل شده‌ايد وحالات آن را بررسي مي‌كنيد!
به عنوان مثال يكي از بارز ترين خصوصيات روح شما اين است كه چيزي در روحتان هست كه به وسيله‌ي آن تخيل مي‌كنيد، جالب اينجاست كه حالت ديگرتان كه عقل شما باشد با آن تخيل يا وهمتان مخالفت مي‌كند، يا چيزي در شما ايجاد هيجان مي‌كند،(جواني به روح است نه جسم) يا چيزي، يا كسي در وجودتان شما را دعوت به كار نيك مي‌كند و يا اگر كار ناپسندي انجام دهيد مواخذه مي‌كند! همينطور برعكس كسي دعوت به كار شر مي‌كند. براي اين كه روشن شود مثالي عرض كنم، مثلا بعضي از شب مي‌ترسند، علت چيست؟ قوه‌ي وهم انسان باعث مي‌شود كه انسان بترسد، در همان حال عقل انسان نهيب مي‌زند كه از چه مي‌ترسي؟ وانسان خود را به باد تمسخر مي‌گيرد، عجيب نيست؟ قوه‌اي انسان را مي‌ترساند و قوه‌اي به انسان شجاعت مي‌دهد، جالب اين جاست كه اين قوه‌ها هم قوي و ضعيف دارند، مثلا در بعضي، قوه‌ي وهم بر قوه‌ي عقل غلبه دارد، كه خوب نتيجه معلوم است و در بعضي قوه‌ي عقل بر قوه‌ي وهم غالب است لذا شب و روز و ... براي او فرقي ندارد.
در كتب مختلف واكاوي روح انجام شده، ولي لذت واكاوي خود انسان بسيار بيشتر است.
به نظر روح مجمع الاضداد است، جالبتر اينكه با تمام اين حالات، روح بسيط است نه مركب!، يعني يك چيز است و اجزاء ندارد.
اين دقت و خود آگاهي بسيار مفيد است چرا كه اگر بتوانيم مدركات وهم را از عقل جدا كنيم، يا بتوانيم الهام به شر را از الهام به خير جدا كنيم، يا به عبارتي به خودشناسي رسيده باشيم، در انجام عمل سر در گم نخواهيم ماند.
البته خودشناسي منحصر در اين مطالب نيست بسيار گسترده‌تر است، و شايد اين مطالب در واقع مقدمه‌اي براي خودشناسي باشند و نه خودشناسي.
خودشناسي واقعي از وقتي آغاز مي‌شود كه احساس نياز  و فقر در انسان به اوج خود برسد، و با تمام وجود احساس كند كه اين انسان، در هر آن و هر لحظه نيازمند است، و اين نيازمندي از انسان جدا نمي‌شود، چون انسان است، به عبارتي همزادي خود را با احتياج و فقر به طور كامل درك كند.
اميدوارم كه در مجالي به طور كامل بر روي اين مطلب فكر كنم، و در اينجا بنويسم، كه جاي بحث فراوان دارد.
اين بحث به عنوان مقدمه‌اي براي موضوع بعد مطرح شد، ونياز بود قبل از طرح آن بر روي اين بحث تأمل كنم.
در ادامه قصد دارم  در وقت مناسبي بحث « عشق » و « حب » را كه يكي از حالات نفساني است بررسي كنم.
+ نوشته شده توسط منتظر در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 1:20 |